|
BIYA2ASHEGH |
|
عشق از هر گل سرخي دلپذير تر است ، اما خارهاي آن قلب تو را عميق تر از هر خاري سوراخ مي كند . |
کسی آمد که حرف عشقو با ما زد ! چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست ... یه عمری راهه و در قدرت ما نیست ... به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره ! دل ما رفته مهمانی به یک دریای طوفانی ... باید پارو نزد وا داد ! باید دل رو به دریا داد ! 
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد !
به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی ...
باید پارو نزد وا داد ! باید دل رو به دریا داد !
خودش می بردت هر جا دلش خواست ...
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست ...
به امیدی که ساحل داره این دریا !
به امیدی که آروم میشه تا فردا !
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره !
خودش می بردت هر جا دلش خواست ...
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست ...

خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد
به او که عاشق او بودهام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برس

آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را ازدست داده است.
ای کاش عشق را زبان سخن بود.
هزار کاکلی شاددر چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من.
ای کاش عشق را زبان سخن بود.
آن که می گوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی است
که مهتابش را می جوید.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را...
ای کاش زبان سخن بود.

همچون روز روشن بر من هویداست
که در مسیر زندگی ات روانه خواهی شد
و شاید هیچگاه من در خاطرت نمانم
و من بی شک هر جا باشم
نشانی از تو دارم
که با تو بودن را برایم زنده می کند
تو می روی و من با لبخند بدرقه ات می کنم
من می مانم و کوله باری از احساس تنهایی
می مانم
باز هم مثل همیشه
اما می دانم
در تنهایی هم
با من هستی

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 20:56 توسط مهشاد |
دفتــــــر زندگیــــــم پـــــــر شــــــده از احسـاســـات
احسـاســـاتی کـه بـاهـاش زندگـــــــــی می کنـــــــم
احسـاســـاتی کـه پــــر از تـــــــو و یــــــادت در بــرگ بــرگ نوشتــــــه هامـه
نوشتــــــه هـایی کـه عطــــــــــرش تـوو فضـــــای اتـاقـــــم پیچیـــــــده
عطــــــری کـه عشــــــــــــق تــــو عطــرآگینـــــش کــــرده
عشقــــــــــــی کـه تمــــــوم آسمـــــــون آبــــی احســــــاسم رو تسخیـــــرکــــــرده
فــکر کنــــم آسمـــــون دیشـــــب حـــرف دلـــــمو بـه تـــــــــو شنیــــــــده
کـه امشـــــــب احسـاســــــــات منــو ستـــــــــاره بــــــــــــارون کــــــــــــرده
گـاهـــی دلتنگـــــــــــی هام به وسعــــــــــت آسمــــون ها میشــــه
می خـــــــــــــــوام بـــــــــرم از ایـــن کـــره خـــــاکـــی
تـا بـی کــــــــــران هـا تـا اوج تـا خـــــــــــــــدا
می خـــــوام دور بشـــم از هیـاهــوی مـــردم
از ایــن نـا مهربــــــــــــونـی هـا
از رنـــــــج از درد از غـــــــم از حســـــــــرت
می خـــــــــوام رهــــــا بشــــــم
می خـــــــوام بــــــرم یـه دنیــــــای دیگـــــه
دنیــــــایـی شبیــــــه عــــــالم خیـــــــال
دنیــــایـی کـه مردمــــش همـــــــه ی رنـــگ ها رو دوســـت داشتـــه بــاشن
امـــــا یکرنـــــــــگ بـــاشن
امــــــا نــه...تـــــوان رفتـــــــن نــــــــــــدارم
چــــــون تــــــــــو هستــــــــی
چــــون تــــــــــو مهربــــــون تـرینـــــــی
و بـا تـــــو از هیــــــــــچ نـامهربـــــــونـی دلــــــم نمـی گیـــــــره
چـــــون تـوو ایــن دنیــــــای هــــــــــــزار رنـــگ تـــــــــو یکرنگـــــــــــی
بـا تــــــو نـه رنـــــج معنــــــا دارد نـه درد نـه غــــــــم نـه حســـــــرت
مـی خـــــــــوام بـا تـــــــو رهـــــــا بشــــــم از تمـــــــوم قیــــدهـا
مـی خــــــــوام بـا تـــــــــــــو معنـــــــا بشـــــــــــــم
مـی خـــــــوام بـا تـــــــــو نفـــــــس بکشـــــــم
مـی خــــــوام از تـــــــو لبـریــــز بشـــــم
مـی خــــــوام بـا تـــــــو بمــــــونم تـا آخــــــــــــــرش
آخــــــرش هــر جــــایـــی بـاشــه مهــــــم نیســـــــــــــــــت
مهـــــــم اینــه مـــــن تـا آخــــــر جــاده احســـــاس زندگیـــــم بـا تـــــــو مـی مــــونم
و تمـــــــوم عشــــــــق و احســــاسم رو تـوو مسیـــــر جـــاده ی احســـــاس
فـــــدای تــویی مـی کنـــم کـه عشــــــق آسمـــونی آسمـــون آبـــی احســـاسم هستـــی
از احســـــاس مـــــــــــــن
تـا احســـــاس تـــــــــــــــــــــــــو
یـه حــــــــس قشنـــــــگ بـه وجـــــــــود میــــاد
حــــس عــــــــاشقـــی
حــــس یکــــــی شـــــــــــــدن
حــــس پـــــــــــــــــــرواز
پـــــرواز تا بـی کــــــران آسمـــــــــون هـا
آسمــــــونـی کـه مـــــاه ش تــــــــــــویی و مهتـــــاب ش مــــــــــــــــن
مـــاه ی کـه وقتـــی بهـــش زل می زنـــم چهـــــره ی تـــــو رو می بینــــــــــم
ومهتــــابـی کـه حــاضـره تـا صبـــح بتـــابـه بـه شــــب های بـی ستــــاره ی تـــــــو
بـا همـــــــه ی وجــــــودم دوســـــــــــتت دارم مـــــاه مـــن+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 20:33 توسط مهشاد |
این دیگه بار آخره دارم باهات حرف میزنم / خداحافظ نامهربون میخوام ازت دل بکنم سخت ولی من میتونم، سخته ولی من میتونم / این جمله انقدر میگم تا فراموشت کنم ☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ همیشه از همان ابتدای آشناییمان در هراس چنین روزی بودم و کابوس دوری
را میدیدم، اکنون شد آنچه نباید میشد، خداحافظ دلیل بودنم خداحافظ ☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ تو که میدانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت میکنم پس چرا!…….. زودتر از
تکه تکه شدنم، جوابم نکردی برای ………. خداحافظی خیلی دیر بود ………. خیلی دیر ☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمیارد / و باران ناامیدی بر سرم یکریز میبارد چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم؟ / چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم ☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ خداحافظ، توی ای همپای شب های غزل خوانی / خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی ☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات باشه، قبول لااقل این نکته را بدان:
آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم در سینه می تپید دلم بود نامهربان،
خداحافظ ☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ روزی صدبار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم ☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ پرستو ها چرا پرواز کردند / جدایی را چرا آغاز کردند، خوشا آنانکه دلداری ندارند / به عشقو عاشقی کاری ندارند خداحافظ برای تو رهایی / برای من فقط درد جدایی خداحافظ برای تو چه آسان / ولی قلبم ز واژه اش چه سوزان ☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ خدانگهدار عزیزم اما نمیشد باورم / توی چشام نگاه نکنی این لحظه های آخرم، آخه چطور دلم بیاد / چشاتو گریون ببینم ☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻ میرم ولی اینو بدون / چشم انتظارت میشینم میرم ولی گریه نکن / نذار از عشقت بمیرم بزار تو اوج بی کسی / با عکست آروم بگیرم ///////////////////////////////////////////////////// يادته
يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي
اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو
بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست
بباره تنهام نزار - گفتي به چشم ...حالا من دارم گريه ميکنم و اسمون
نميباره ........تو هم اون دور دورا ايستادي به من ميخندي /////////////////////////////////////////////////////// اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست... به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم. مگر ماهی بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟ مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟ بگو معنی تمرین چیست؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟ بریدن از خودم را؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی؟ از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند نگاهت را از چشمم برندار... مرا از من نگیر هوای سرد اینجا را دوست ندارم مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام..... ////////////////////////////////////////////// ما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ فلک هر که از دیده مان رفت ز خاطر ببریم یا که چون فصل خزان آمد و گل رفت به خواب دل به عشق دگری داده ز آنجا بپریم وسعت دیده ما خاک قدمهای تو بود خاک زیر قدمت را به دو دنیا بخریم //////////////////////////////////////////////////////////// من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بستند می گریزم از شب می گریزم از عشق و تو ای پاک ترین خاطره ها همه جا در پی تو می گردم ////////////////////////////////////// گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست. گفتمش پايان آن را هم بگو. گفت پايانش همه شرمندگيست. گفتمش درمان دردم را بگو. گفت درماني ندارد، بي دواست. گفتمش يک اندکي تسکين آن. گفت تسکينش همه سوز و فناست

+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 14:37 توسط مهشاد |
خاطراتم را جستجو میکنم . . .چه زود گذشت . . یادته اولین شبی که دیدمت، مثل همیشه آروم و ساکت.. چقدر حرف زدیم باهم . . . از خودمون گفتیم.. از دلتنگی، از دوست داشتن، از تنهایی.و خیلی چیزای دیگه .. چقدر احساس نزدیکی کردم بهت .. اون شب خیلی حرفا تو دلامون موند بیشترشو نگفتیم بهم.. چرا ؟ اما با نگاهمون قول دادیم . . که برای هم باشیم . . عهد کردیم که باهم کامل بشیم . . . به زبان نیاوردیم ولی قلبمون برای هم میتپید . . هر دو این احساس دوست داشتن رو باور کرده بودیم ولی انقدر مغرور بودیم که نمیخواستیم چیزی بگیم .. << چه افکار بچه گانه ای >> روزها گذشت و گذشت . . تا اینکه اون شب لعنتی رسید. . یادم نمیره .. تا الان که نرفته .. اما شاید یه روز مثل خیلی چیزای این دنیا اونم فراموش شه !! گفتی میرم..برم بهتره..چقدر اون لحظه دوست داشتم بگم نه.. اما سکوت کردم گفتی به یادم باش . . سکوت کردم بهم گفتی که قول دادی محکم باشی .. میخواستم بهش بگم بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود ولی بازم سکوت کردم.. از من پرسید بعد از من چیکار میکنی ؟ گفتم معلومه زندگی سکوت کرد...سکوت کردم نگاهم کرد . . . نگاهش کردم لبخند زد . . . لبخند زدم گفت پس برم ؟ گفتم برو قبلش حرفی نداری ، نمیخوای چیزی بگی . . . ؟ چقدر حرفها داشتم باهاش اون لحظه . . << مواظب خودت باش >> سکوت کرد . . بعداز چند لحظه پرسید << دوستم داری >> چرا گفتم نه ؟ کاشکی میگفتم چقدر میخواهمش لحظهٔ آخر بود هر دو ساکت هر دو مات با نگاهش پرسید همین ؟ گفتم این رسم روزگاره .. هر دو یه نفس عمیق کشیدیم تا بگیم محکمیم دستمون نگاهمون و راهمون برای همیشه از هم جدا شد . . 
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 18:48 توسط مهشاد |
اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند. ….روزی که من عاشق شدم يا تجلي عشق يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيچکس نبود. يه روز تو پائيز تو يه خونواده نه پولدارو نه فقير دختری بدنيا اومد كه نامش رو گذاشتند مهشاد مهشاد كوچيك بود و كوچيكيش رو خيلي دوست داشت… چون تو كوچيكيش همه آدما رو خوب ميديد و مهشاد دوست نداشت تا بزرگ شه ، اما تنها به اين خاطر بزرگ شد كه بايد بزرگ مي شد. و همين كه بزرگ مي شد بيشتر با خداش آشنا مي شد خدائي كه وقتي شلوغ مي كرد و مامانش رو اذيت ميكرد خدا دوستش نداشت وقتي شكلات زياد مي خورد خدا از دستش ناراحت مي شد اما وقتي بعدظهر ها مي خوابيد و بيرون نمي رفت تا يه محل از دستش راحت باشن خدا هم خيلي خيلي دوستش داشت اينارو مامانش بهش گفته بود و مهشادبا همين تعريف از خدا بزرگ شد و انقدر تند بزرگ شد حالا كه 21 سالشه هنوزم نفهميد كه كي بزرگ شد اما تنها به اين دليل بزرگ شد كه بايد بزرگ مي شد مهشاد بزرگ شد و موقع مدرسه رفتنش شد و بايد مي رفت مدرسه تا بزرگ تر شه و عقلش به همه چي برسه اما هنوزم كه هنوزه عقلش به نصف اون چيزهائي كه تنها تو كودكي دلش مي خواست برسه هم نرسيده مهشاد رفت مدرسه و سر نيمكتهاي چوبي مدرسه نشست يه آموزگار خوب ، يه آموزگار مهربون اومد سر كلاس و گفت بچه هاي عزيزم سلام. من آموزگار سال اول شما هستم و بعد از مدتي حرف زدن شروع به درس دادن كرد و گفت : بچه ها هم شما هر كدوم يه خط صاف بكشيد مهشادهم مثل همه يه خط صاف كشيد و آموزگار گفت بچه هاي من هميشه يادتون باشه كه هميشه تو زندگيتون تنها روي اين خط حركت كنيد اگه مي خواهيد خدا دوستتتون داشته باشه همه گفتند چشم اما مهشاد مي ترسيد بگه چشم. چون اون خطه خيلي نازك بود و مهشاد مي ترسيد يه هو به علت سر به هوا بودن يه دفعه از اون خط نازك به سمت چپ يا راست پرت بشه اما اونم گفتم چشم چون همه گفتند چشم … گذشت و گذشت تا روزي آموزگار گفت بچه ها بنويسيد آ مهشاد هم مثل همه بچه ها نوشت آ معلم گفت آفرين به همه شما عزيزان گلم حالا همه بنويسيد ب همه نوشتند ب و مهشاد هم مثل همه نوشت ب بعدش آموزگار گفت حالا بنويسيد آب همه نوشتند آب و مهشاد هم مثل همه نوشت آب و آموزگار گفت آفرين بچه ها كه همه نوشتيد ، اما يادتون باشه كه آب مايه روشني و پاكيه پس يادتون باشه هميشه مثل آب زلال باشيد و پاك يادتون باشه كه تنها دليل پاك بودن آب جاري بودنشه و گرنه آبي كه يه جا بمونه گند آب مي شه و بوي بد مي ده پس اينو هم يادتون باشه كه مثل آب جاري باشيد و همه چيز بد رو با جاري بودنتون پاك كنيد … و گذشت و گذشت تا آموزگار روزي گفت بچه ها امروز مي خوام يه درس تازه بدم و حتما درس امروز رو براي هميشه تو ذهنتون بسپاريد و تا آخرعمرتون همراهتون باشه همه گفتند چشم اما مهشاد باز هم همون دلنگراني شيرين اومد سراغش اما چون اون دلنگراني براش ناشناخته بود و تا حالا حسش نكرده بود ازش مي ترسيد چون درسي كه آموزگار ميخواست بده معلوم بود كه خيلي خيلي مهمه چون چشماي آموزگار برق عجيبي مي زد كه براي مهشاد آشنا بود انگار اين برق رو قبلا تو چشماي يكي ديگه ديده بود شايدم بعدا ديده بود اما بازم مثل همه گفت چشم چون بايد مي گفت چشم . اما همينكه گفت چشم انگار يه هو يه دنيا بار از ته آسمون پرت كردن رو شونش كه اينقدر شونه هاش سنگين شده بود و آموزگار با صداي لرزاني گفت بچه ها همه بنويسيد ع و مهشاد مثل همه بچه ها نوشت ع و آموزگار با صداي لرزان تري گفت بچه ها همه بنويسيد ش مهشاد و همه بچه ها نوشتند ش و معلم بغض تو گلوش فشرده شده بود و با بغضش گفت بچه ها بنويسيد ق همه با تعجب نوشتند ق اما مهشاد با خوشحالي غريب و خاصي نوشت ق و آموزگار در حالي كه بغض گلوش تركيده بود با گريه گفت : بچه ها حالا اين سه حرف رو به هم بچسبونيد و بنويسيد عشق همه نوشتند عشق اما مهشاد نوشت امین آموزگار با چشماي خيس وقتي نوشته مهشاد رو ديد گفت : دخترم بنويس عشق مهشاد نوشت عشق ، اما باز هم ديد نوشته امین و مهشاد هم نوشت ع ش ق و آموزگار گفت آفرين عزيزم ! حالا اين سه حرف رو به هم بچسبون و مهشاد اين سه حرف رو به هم چسبوند ، اما خودش هم تعجب كرد وقتي كه بعد از چسبوندن اون سه تا حرف ديد كه بازم نوشته شده امین هو هو مهشاد سواد نداره و آموزگار گريه اش بلند تر شد و از كلاس رفت بيرون و مهشاد هم فكر كرد كه آموزگار از دست اون ناراحته اما خودش مي دونست كه نمي خواست آموزگار رو ناراحت كنه و دلش مي خواست به آموزگارش بگه كه خانم اجازه ! به خدا من هم همون درسي رو كه شما داريد مي ديد مي نويسم اما نمي دونم چرا اينجوري مي شه مي خواست به آموزگارش بگه كه خانم اجازه من نمي خوام ناراحت بشيد از دستم و براي اينكه آموزگارش رو شاد كنه همون شب تا ساعت چهار صبح رفت و يه دفتر صد برگ رو پر كرد از كلمه عشق تا فردا به عنوان جريمه ببره بده به آموزگارش تا خوشحال شه و صبح وقتي باباش از خواب بيدارش مي كرد ديد كه ديشب از شدت خستگي رو دفتري كه جريمه های عاشقانش رو توش نوشته بود خوابش برده اما خوشحال بود كه ديشب آخرين صفحه دفترش رو داشت تموم مي كرد كه خوابش برده بود و پدرش مي خواست بره كه چشمش به دفتر افتاد كه توش هي يه كلمه تكرار شده و دفتر رو ورق زد و ديد كه از اول تا آخر دفتر صدبرگ فقط همون يه كلمه نوشته شده و مهشاد رو دعوا كرد و گفت يعني تو اينقدر خنگ شدي كه نمي توني يه كلمه امین رو هم درست بنويسي كه معلمت اينهمه به تو جريمه داده و گفته بنويسش!؟ و مهشاد با ديدن دفتر اشك تو چشماش حلقه زد چون خودش ديشب ديد كه همه نوشته هاي ديشبش فقط از عشق بود صبح شرمنده رفت پيش آموزگار تا بگه من چيكار كردم اما آموزگارش نيومده بود چند روز بعد بهشون گفتند كه آموزگارتون رفته پيش خدا و وقتي مهشاد پرسيد كه كي بر مي گرده ناظمشون با خنده اي بر لب بهش گفت : اون ديگه بر نمي گرده و مهشاداين بار از دست خدا ناراحت شد كه چرا آموزگار اونو برده پيش خودش و ديگه هم بر نمي گردونه و پيش خودش گفت :مگه خدا خوب نبود !؟ پس چرا آموزگار مهربونش رو بدون اجازش برده پيش خودش … از خدا دلگير شد . شب خوابيد و آموزگارش اومد تو خوابش و بهش گفت سلام مهشاد جان، شبت بخير عزيزم مهشاد قبل از اينكه جواب سلامش رو بده با گريه گفت : خانم اجازه ! چرا ما رو ترك كرديد!؟ به خدا مي دونم اشتباه كردم …اما اون شب وقتي رفتم خونه براي اينكه شما خوشحال بشيد من به عنوان جريمه اما آموزگارش نذاشت بقيه حرفش تموم شه و بهش گفت آره عزيزم همه رو مي دونم مهشاد جان تو تجلي عشق آيندت رو داشتي مي نوشتي اما من چشم ديدنش رو نداشتم تو تقديرت اينه كه اين راه رو ادامه بدي مهشاد پرسيد خانم اجازه تقدير يعني چي و تجلي عشق چيه!؟ آموزگار گفت عزيزم من تنها آموزگار تو نيستم طبيعت ، زندگي و زمونه و خلاصه همه چيز آموزگار تو خواهند بود و تو از هركدوم از اونها يه چيزي ياد مي گيري تا بزرگ شي و خودت متوجه شي. مهشاد به آموزگار گفت خانم اجازه من دوست ندارم بزرگ شم. آيا مي شه!؟ و آموزگار گفت مهشاد جان تو روحت رو هميشه مي توني مثل يه بچه پاك نگه داري و اصلا مهم نيست كه جسمت بزرگ شه و پير شه و يه روز از بين بره… مهم اينه كه روحت رو درست نگه داري عزيزم مهشادبا اينكه چيزي متوحه نشد اما انگار متوجه شد و گفت چشم و مهشادباز بزرگتر شد چون بايد بزرگتر مي شد و تو اين مدت آموزگارهاي زيادي داشت و از هر كدومشون يه درس ياد گرفت اما هنوزم كه هنوزه دو تا از آموزگاراش رو هيچ وقت فراموش نمي كنه يكي همون آموزگار سال اول دبستانش بود كه مهربونترين آموزشگارش بود و همه درسها رو با شيريني بهش ياد مي داد و اون يكي آموزگارش كه عصباني ترين آموزگارش بود و اسمش زمونه بود و همه درسها رو با تلخي تمام بهش ياد مي داد و مهشاد اين داستان رو نيمه تمام گذاشت تا باعث انديشيدن باشه براي همه اما اينو هم بگه كه با ديدن امین بود كه تعريف كامل از خداوند رو درك كرد و امین شد تنها قبله اون براي عبادت خداش اما وقتي كه امینش هم رفت پيش خدا ، مهشاد هم از همون روز قبله ش رو گم كرد مهشادبعد از رفتن امینش هيچ وقت تا حالا اونقدر احساس بيچارگي نكرده بود و تنها تو يه شب پائيزي كه شب تولدش بود معلم سال اولش و امینش با هم اومدن تو خوابش و دوباره قبله ش رو بهش نشون دادند.
و چون مهشاد قصه ما تو اون خونواده بدنيا اومده بود پس فاميليش هم شد ؟
اين بار آموزگار بهش گفت : عزيزم بنويس ع ش ق
همه بچه ها مهشادرو مسخره كردند و يكصدا گفتند : هو هو مهشاد سواد نداره ،
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 13:12 توسط مهشاد |
روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود . زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند . شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند . وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش در جستجوی آب و خاک بودند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کندشیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید : جوان لبخندی زد و گفت : " من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است . او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند . در تمام این سال ها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد و اکنون آن زمان فرا رسیده است عشق پاک همیشه پاک می ماند ! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد . عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند . آن ها ساکنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگ ها جلوترند . برخیز و یا به آن ها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو ! " کاش میشد عشق را به آدمی آموخت اشک بر چشمان جوان سرازیر شد . از جا برخاست . لباس های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت . بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را نجات دادند . در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید . اما هیچ کس از بین نرفت . روز بعد جوان به در مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد . شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت : نام این شاگرد جدید معنی دوم عشق است .
شیوانا پوزخندی زد و گفت : " عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است .
+ نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 16:24 توسط مهشاد |
امروز کمی هوایی اربابم / از صبح دلم گرفته و بی تابم تقویم بیاورید ای وای حسین / شب اول است و من در خوابم صلی الله و علیک یا ابا عبدالله . . . چون در همه عمر داشتم حب على / آمد به سرم چهارده نور جلى گفتم که شفیع من کدامین شماست / کردند اشارت به حسین بن على . . . . . . سعی کن حرص و طمع خانه خرابت نکند / غافل از واقعه روز حسابت نکند ای که دم می زنی از عشق حسین بن علی / آنچنان باش که ارباب جوابت نکند . . . . . . ما سینه زنان رسم جنون باب نمودیم / جان و سر خود هدیه به ارباب نمودیم از عمق درون ناله و فریاد نمودیم / با سینه زدن زلزله ایجاد نمودیم . . . . . . خیمه ماه محرم زده شد بر دل ما / باز نام تو شده زینت هر محفل ما جز غم عشق تو ما را نبود سودایی / عشق سوزان تو آغشته به آب و گل ما . . . . . . ای شده مجنون خدا السلام / شاهرگ خون خدا السلام ای شده سرشار دلم از غمت / باز محرم شد و دل محرمت هست نگاه نگران همه / سوی تو ای دسته گل فاطمه ایام عزاداری سید و سالار شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین (ع) تسلیت باد . . . همه جا زمزمه یا حسین و کربلاست / زمزمه ی ضجه های زینب و بچه هاست خوشا به حال اونایی که دلهاشون تو بین الحرمین و کربلاست . . . قلبها برای آرامش دستها برای حک کردن عشق بر روی سینه عقل در انتظار جنون نفس ها به شماره افتاده آری “محرم” آمده . . . . . . کوچه کوچه دلم پر از غوغاست / هر طرف خیمه عزا برپاست قدسیان سوگوار و محزونند / همه هستى سیه پوش عزاست ماه خون و خروش و ماتم شد / ماه خون خدا محرم شد . . . . . . رمز قرآن از حسین آموختیم / ز آتشش ما شعله ها افروختیم ای صبا ای پیک دور افتادگان / اشک ما را بر مزار او رسان . . . . . . ماکه روز شب بسوزیم و گدازیم / دل فقط به عشق مولامون مى بازیم اگه از دنیا بریم بشیم بهشتى / تو بهشت بازم حسینیه مى سازیم . . .
چ



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 20:49 توسط مهشاد |
تو را به جای تمام كسانی ............................................................... بچه که بودم تا 10 میشمردم ، ............................................................................. حس غریبی ست دوست داشتن این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!! ............................................................ وی دنیا دو تا نابینا میشناسم، ............................................................................ لب من در هر زمان خواهان توست ................................................. پاییز از زمستون غمگین تره چون بهارو ندیده، این شقایق با نگاهی سرد پرپر میشود ..............................................................
كه نمی شناختم دوست می دارم،
تو را به جای تمام روزگارانی
كه نمی زیستم دوست می دارم،
تو را برای دوست داشتن،دوست می دارم
فکر میکردم آخر همه چی 10 هستش،
حالا نمیدونم آخر دوست داشتن چقدره ،
ولی میخوام بگم دوستت دارم قدر 10 تای بچگی
وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....
وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد
ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده
به بازی اش میگیریم .....
هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !
هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....
تقصیر از ما نیست ...
تمامی قصه های عاشقانه
یکی تو که هیچ موقع عشقم رو ندیدی،
یکی من که کسی رو جز تو ندیدم
پاییز از زمستون غمگین تره چون بهارو ندیده،
ولی من از پاییز غمگین ترم ، چون خیلی وقته تو رو ندیدم
این دو چشم عاشقم مهمان توست
گرچه لبریز از غمی درمانده ای
این نگاهم در پی در مان توست
در میان ظلمت شبهای غم
چلچراغ قلب من چشمان توست
در کنارم لحظهاای آسوده باش
همدم دستان من داستان توست
ولی من از پاییز غمگین ترم ، چون خیلی وقته تو رو ندیدم
شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست
سكوت رامیپذیرم اگربدانم روزی باتو
سخن خواهم گفت تیره بختی رامیپذیرم
اگربدانم روزی چشمان توراخواهم سرود
مرگ رامیپذیرم اگربدانم
روزی توخواهی فهمیدكه دوستت دارم
(دوست دارم فقط به خاطرخودت )
..........................................................................
خواستم اسمتو گل بذارم،ترسیدم پژمرده شوی!
خواستم اسمتو خورشید بذارم،
ترسیدم غروب كنی!
اسمتو گذاشتم نفسم، كه اگه نباشی:نباشم*
.............................................................................
كاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود
كاش بودی تا فقط باور كنی بی تو هركز زندكی زیبا نبود.
.................................................................................
شایدآن روزكه سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی بایدكرد
خبری ازدل پر دردگل یاس نداشت،
باید این گونه نوشت
هرگلی هم باشی
چه شقایق چه گل پیچك و یاس زندگی اجبار است.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 17:30 توسط مهشاد |
سلام امروز تولد احسان جون خوشگلمه سلام به همه دوستای گلم خوبید بچه ها امروز تولد بهترین دوستمه دوستش دارم احسان جون تولدت مبارک خواستم برایت هدیه بگیرم گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زیباییم برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ایستادگی ام بید گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که همیشه سر به زیر دارم به فکر فرو رفتم و سرم را به زیر انداختم به ناگاه قلبم را دیدم که بهترین چیز در زندگیم هست به ناگه فریاد زدم که قلبم را می فرستم چون او خود زیباست، مظهرایستادگیست سربه زیرو با نجابتست تولدت مبارک سالها پیش در چنین روزی دنیا صدای گریه کودکی را شنید. که امروز تنها بهانه برای خندیدن من است هدیه ام قلبی است که تا ابد برایت خواهد تپید . . تولدت مبارک
!یه سلام مخصوص مخصوص واسه یه روز مخصوص مخصوص که تولد یه آدم مخصوص مخصوصه
!![]()
! تولد احسان مهربونمه![]()
! که من خیییییییییییییلی دوسش دارم![]()
!


+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 12:23 توسط مهشاد |
منو تنها گذاشتی رفتی بی آنکه فکر کنی بی تو چی کار کنم .مهم نیست چون حتماً آینده ی روشن تری بدون من داری.صدای گیتارم خیلی زیباتر از قبل شده آخه دلم شکسته و صدای سازم بسیار دلنشین شده.به یاد روزهای باتو بودن سرود عاشقونه می خونم بدون اینکه فکر کنم تو نیستی.هر چی فکر می کنم می بینم که من چه فرقی با اون قریبه داشتم.مگه من برات کم گذاشته بودم که منو رها کردی و رفتی .من همونی هستم که برای تو همه کاری می کردم.شبها تا صبح بیدار بودم تا به تو فکر کنم.هر صبح به آینه نگاه می کنم.هر روز پیر تر می شم.تمام تاره موهایی که تو روی اونا دست کشیده بودی همه سفید شده.اون لبانی که تو بر اونا بوسه می زدی دیگر نای تکون خوردن ندارن.دیگر پنجره اتاقم را قفل کردم .نمی خواهم پرواز پرنده هارو ببینم .نمی خواهم دیگر هیچ کسی رو ببینم .از بس که تورو در آغوشم گرفتم تمام لباسهایم بوی عطر تورو گرفته. می خواستم بهت بگم مگه آغوش من برات کم بود ولی وقتی دیدمت لبام بسته شد.تو به جای دستای من دست یکی دیگه رو گرفته بودی.ساعتها همونجا خشکم زده بود .وقتی که بارون بارید فرصتی پیدا کردم برای گریستن تا کسی نفهمه که آخر عشق چیه .می خواستم بهت بگم که اونم مثل من دستات رو محکم می گیره و از شدت عشق دستات رو پر از بوسه می کنه.دیگر دوست ندارم تو چشمای سیاهت خیره بشم . عروسکها را من مثل تو نسوزوندم.نگه داشتم به فرزندم نشون بدم و بگم من تورو دوست داشتم ولی تو مجبور شدی بری یه جای دور برای زندگی تا فرزندم از عاشقی نترسه .نمی دونم نامه هایی که برایت نوشتم را چی کار کنم.نامه هایی که گاهی با اشک چشمام برایت می نوشتم.موقعی که تورو می دیدم همیشه می خندیدم حتی موقعی که هیچ توانی نداشتم.حالا دیگر تو در آغوش کسی دیگه هستی.نامت را هر ثانیه در قلبم مرور می کنم .می خواهم تورو در لباس عروسیت ببینم .لباسی که برازنده تو هست.فکر من و اشکام نباش .همین که تو خوشبخت باشی برای من کافیه . زندگی را همیشه باتو خواستم حالا که دیگر با من نیستی تنها زندگی را برای تو می خواهم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 17:39 توسط مهشاد |